به همين سادگي يه روز باروني وسرد اومدم با
بي قراري كنج دلت واستادم ودر زدم وگفتم
دلت مهمون نمي خواد ؟
يه نگاهي بهم كردي وگفتي دل من مهمون نوازه
،با نگاهي كه برق چشا ت هوش و از سرم مي
برد نگام كردي وبا زبوني تلخ بهم طعنه
زدي.....
با اينكه مي دونستم كه دوسم نداري و واسه
دل خوشي من ،من ومهمونِِِ دلت كردي ولي بازم
عشقي كه نسبت بهت داشتم واون تازگي نگات
كه هر دفعه من و فرياد مي زد ،هزار تا
حرف نگفته توسش بود نمي ذاشت بهت فكر
نكنم .
اون قدر دوست داشتم كه هميشه با خودم
ساعتها فكر ميكردم كه مهم نيست اون دوسم
داشته باشه يا نه؟ مهم اينه من دوسش
دارم وكلي خيال بافي و........انگاري
ديونت بودمكه اين طور خودم وباخته بودم
به عشقي كه مي دونستم سر انجامي
نداره ومي دونستم هر كاري هم كنم نمي تونم
روياهاي ذهني مو به حقيقت تبديل كنم.
روزها گذشت ،ساعتها،دقايقها وبلاخره لحظه
ها امّا ازم دوست داشتم وهيچ چيزي حتي كم
توجهي تو هم باعث نميشد كه عشقت تو دلم
بميره .
هميشه عاشق شرم وحيا ت بودم واينكه وقتي مي
خواي راه بري كلي اوبهت داري و سرتو مي
ندازي پايين وهمه دخترا حسرت با تو بودن ومي
خوردن ،واسه همين ا اميدوار ميشدم وافتخار
مي كردم كه حداقل مثله دو تا دوست ساده
باهم
حرف مي زنيم وهميشه كلي ذوق مي كردو شكر
خدارو.........
هيچوقت روم نشد حرف دلمو بهت بگم شايد به
خاطر اينكه از چشمات مي ترسيدم ووقتي نگاش
مي كردم از شرم اون چشاي نازت نمي تونستم
حرفي بزنم كه مبادا سرت وبندازي پايين وبا
شرمندگي آب پاكي و بريزي رو دستم .
واسه همين هميشه به حرف زدن باهات حداقل
كفايت ميكردم .....
گذشت...گذشت....تا روزي كه با خنده بهم
زنگ زدي وگفتي بيا مي خوام ببينمت و
حرفاي مهمي دارم كه مي خوام باهات در
ميون بذارم ،قند تو. دلم آب شد،كه بهم
اهّميّت دادي و مي خواي چيزي بهم بگي .
تا ساعت قرارمون ده ها جور فكر كردم ،يعني
چي مي خواد بگه يعني اونم دوسم داره و اماّ
نمي گفت والان مي خوادو بگه
و...........خلاصه قلبم تند تند ميزد
واسترس تمام بدنم وفرا گرفته بود ...لباسم
رو پوشيدم كه برم پيش درخت
تنهايي كه همه قرارامون اونجا بود ،خودم مي
گفتم اون جا قرار بزاريم آخه خيلي دوسش
داشتم و واسم كلي خاطره بود.....
معمولاً من سر قرارامون زودتر مي رسيدم اماّ
اين دفعه اون بود كه منتظرم بود وزود
رسيده بود،خنده رو لباش بود حس شادي ومي
فهميدم با خنده هاش زيبايي چشاش دو
برابر ميشد ...
واستادم جلوش نگاش كردم قلبم ميزد
وترسيده بودم واسترس امونم نمي داد.
چند لحظه سكوت كرديم وبا يه نفس عميق شروع
كرد حرف زدن .....مي دوني چيه دوست
من؟خيلي وقته خواستم چيزي بهت بگم نتونستم
،همچنان قلبم مي زد وكه ديواره ي قلبم
داشت مي تركيد.....شروع كرد گفتن از اون
،آره دختري كه
مدتهاست دوسش دارم ومدتي هستش كه بهش گفتم
و تونستم باهاش حرف بزنم ودوست
شم ......يه هو تپش قلبم آروم شد انگاري
يه آرامشي تو وجودم حاكم شد كه بهم اجازه
نمي داد حتي گريه كنم ،بدنم سرد شده
بودواشكام خشك.
خيره شدم بهش ،همچنان از اون مي گفت ...فقط
به آرزوها م وروياهام فكر مي كردم به
اينكه چه طوري همشو تو يه لحظه رو سرم
خراب كرد...
حرفاش ونمي شنيدم ،سخت شده بود واسم كه رو
پاهام واستم ،همه چي دور سرم مي چرخيد كه
با گرمي دستاي اون به خودم اومدم دستش
تو دستام بود گرمي دستش و حس مي كردم
وسراسر بدنم رو عشق آتشينش فرا گرفته بود
قلبم داشت مي سوخت برق چشاي نازش تمام
وجودم و در بر گرفته بود منو در آغوش
كشيد يه لحظه احساس كردم كه هيچي نمي خوام
ديگه چون لحظه اي اون مال من شده بود
اماّيه دفعه با كلي اميد وآرزو بهم گفت
دوست من واسم
دعا كن كه بهش برسم كه بدون اون ميميرم اون
لحظه احساس هيچي وبي فايده بودن
كردم ......
از هم خداحافظي كرديم و با دلي شكسته و با
قيافه اي در هم ريخته وخسته ازم جدا شد
كمي واستادم تا رفتنشو تماشا كنم اون مي
خنديد وواسش هيچي جز اون مهم نبودومن
اشك رو گونه هام جاري بود و هيچ چيز جز
خودش واسم مهم
نبود هر لحظه دورتر مي شد احساس مي كردم
يگه نمي تونم ببينمش ......
زير درخت تنهايي نشستم وكلي گريه كردم تا
دلم آروم بگيره خاطراتمو مرور مي كردم تا
اينكه خسته شدم راه افتادم به طرف
خونه .
اون لحظه هيچي نداشتم بگم اماّ تو دلم پر
حرف نگفته بود كه از تو چشام مي تونست
بخونه اماّ اون حتي طرز نگاه كردن من كه
هميشه منتظر گفتن چيزي از طرف اون بود و
نفهميد،رسيدم خونه رفتم تو اطاقم دفتر
دلتنگي مو برداشتم
شروع كردم به نوشتن وبا اشكام جوهر قلمم
وپخش مي كردم روي دفترم ....مي نوشتم از
اون ،از دنيا ،از بي وفايياش و از عشق
مردهي من كه هيچكس باورش نداشت شايد حتي
خود من..
مي نوشتم از قلب خستم از اينكه هيچ چيز
تو اين دنيا جز اون واسم ارزش نداشت
وديگه هيچي شو نمي خوام .....
اينقدر نوشتم ونوشتم تا خوابم بردو
ديگه...................
نوشته توسط:m2

