
دلم گرفته است ، هواي دلم ابري ايست همچون آسمان بالاي سرم كه
گويي حرفي براي گفتن
ندارد امّا هق هق ودرد وغصه اش به او رخصت اين را
نمي دهد كه بخواهد صحبت كند وفقط مي گريد لااقل مي تواند بگريد امّا من .......
من چي حتي ديگر توام گريستن را هم ندارم .
توان اين را ندارم با كسي حرف بزنم وحرفهاي نگفته ي قلبم را برايش
بازگو كنم ،فقط با وِبم
،فقط با او .....مي بيني اينقذر كه بررويش نوشتم وبا
او صحبت كردم برايم شده يك شخصيت ،يك فردي كه حضور ندارد امّا
مي دانم كه هست كه
برايش حرف بزنم.
آري دوست من ،خسته ام از اين زمين ازاين آسمان كه هر كجا مي روم
آسمان وزمين به همين
شكل يك رنگ وبي روح است ،دلم مي خواهد پرواز
كنم لاااقل مانند انسانها سرد وبي روح خشك زندگي نمي كنم لااقل كمي
در تكاپو هستم ....
امّا افسوس كهتوان پرواز را هم ندارم .....؟؟؟؟؟؟؟
اصلا نمي دانم ،باورت نميشود زندگي را دوست دارم امّا نمي دانم
چگونه اش را؟دوستش دارم
امّا گويي هدفي براي تلاش كردن وساختن زندگي بهتر
ندارم...؟؟؟
اي دوست شبهاي تنهاي من ،تنها تويي ،تو.... تو مي داني در دلم چه
مي گذرد وچه مي خواه
م ،تو مي داني ودركم مي كني ، حرفهايم را با روح بي
جانت گوش ميكني وبراي حرفهايم ارزش قائل هستي.
دلم تنگ است ،تنگ خودم، تنگ گذشته ام؟؟؟؟.......
نمي دانم مرگ در چه هنگام به سراغم مي آيد فنمي دانم اصلا چگونه
خواهم مرد امّا بي صبران
ه منتظرش هستم ،بي صبرانه چشم به در دوخته ام كه
ورا از اين زندان غم نجات دهد وببرد گويي كه انگار فردي از در وارد
مي شود ودستمم
را مي گيرد و مرا به دنبال خود فرا مي خواند.
اي كاش قدري به كارهايم فكر كنم ،اي كاش مي توانستم زماني كه به
در بسته مي خورم به فكر
راهي براي رهايي يافتن باشم يا اينكه حدااقل راهي
بسازم نه اينكه مانند اكثر اوقات نا اميد وخسته كه كويي ازغم روي سرم سقوط كرده ، بر
گوشه اي نشته وزانوي غم بغل كنم وفقط غصه ي روزهاي از دست
رفته وچيزهاي كه روزي
برايم دنيايي ارزش داشت و دوستشان داشتم را بخورم
وتلاش نمي كنم حتي براي اينكه حدااقل بتوانم بعضي هايشان را به
دست آورم هر چند كه
به نظرم هيچ چيز نا ممكن نيست وبا سختي مي توان به خيلي چيزهاي
دست نيافتني دست يافت.
دلم مي خواهد از دلم بنويسم ، از دل خسته ام كه ديگر تحمل گذشته ر
ا از دست داده ،خسته شده
ام از خودم ،باور كن ، دلم مي خواهد يك شب تا
سپيده ي صبح همچون ابر بهاري ببارم تا هق هق گريه هايم به گوش
همه ي ان هايي كه
دوستشان دارم برسد .امّا نه شايد اشكهاي پاك مرا هر ناكسي ببيند يا
صداي طنين اندازش را
هر نا كسي بشنود كه ارزش آن را نداند وبويي از
انسانيت نچيشيده واحساسات نشاًت گرفته از قلب را نداند نمي دانم فقط
دلم گرفته
است .......نمي دانم ديگرچه گويم و چه نويسم
مي خواهم فرياد بزنم اما نمي دانم به كدامين درد؟؟؟
مي خواهم گريه كنم اما نمي دانم براي چه؟؟؟؟؟
مي خواهم تنها باشم مثل يك شقايق
سرگردان مثل يك قاصدك
غمگين همچون صدف خاكي
مي خواهم خودم نباشم مثل يك هيچ
گمنام وآواره
مي خواهم در مرداب عشق ساكت بمانم
مي خواهم فراموش كنم
خودو را.....تنهايي ام را........آرزوهايم را.......
مي خواهم اما...............

ازهمه كساني كه به آلونك تنهاييم ميان ممنونم واقعا همتون و دوست
دارم اميدوارم هر جا هستيد موفق باشيد هميشه بيادتونم .از دوستاي
مهربونم مثه سارا ،نورچشميِ... داداش محمد، آرش مهران افسوس
و.........ممنونم كه هميشه بيادمن .راستي مرگ جان سوز هنرمن
د كشورمون و كه واقعا زيبا بازي ميكرد و تسليت ميگم به همتون
.
يا حق(التماس دعا)

